بچگیا

یادش بخیر بچگیا
یادش بخیر بچگیا٬شیطونیا٬تموم پنهون کاریا
 بازی گرگم به هوا٬کباب کباب٬تموم اسباب بازیا

لوس شدنا٬خندیدنا٬دوست داشتنای راستکی
عیدی گرفتن از همه٬پول تو جیبی٬بستنیای آبکی

یادش بخیر مادر بزرگ با قصه های جورواجور
 حرف زدن از گذشته ها٬از زمونای خیلی دور

 یادش بخیر اون زمونا٬خنده هامون راستکی بود
گریه هامون یه لحظه وکینه تو هیچ دلی نبود

مرزی و حدی که نبودپر می زدیم توی خیال
 می رسیدیم به سادگی٬به آرزوهای محال

 می شد تو اون روزای خوب٬خدا رو حس کردش و دید
می شد بدون پله رفت ازآسمون ستاره چید

می شد تو اون عالم سبز٬رو پشت ابرابشینیم
 گل دادن درختارو تو فصل سرما ببینیم

راستی عجب عالمی بود٬پر بودیم از فصل بهار
 دنیا رو رنگی می دیدیم٬قشنگ و پر نقش و نگار

 دنیای خوبی بودولی حیف که تموم شد و گذشت
مثل یه موج از سرمون گذشت و دیگه برنگشت

 حالا دیگه قد کشیدیم٬پر شدیم از رنگ و ریا
غرق شدیم تو عالم زرنگیا٬دو رنگیا

کاشکی می شدما آدما بچه می موندیم تا ابد
 دل می دادیم به چند تاگل یا چندتاسیب تو یه سبد

این وبلاگ درآدرس http://mashghemehr.blogfa.com  به روز رسانی می گردد

/ 21 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ضاد

بسیار خاطره انگیز بود حیف که تموم شد

سوسن

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن وی آهوی معانی آمد گه چریدن ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی کو چون خیال داند در دیده ها دویدن این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید بی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن

بابایی

سلام...شعر جالب و خاطره انگیزی است...موفق و موید باشید[گل]

کیامرث

درود بر شما وب زیبایی دارید لذت بردم محبت کرده به ما هم سری بزنید[گل]

شکوفه

سلام دوست گرامی مرسی از حضورتون ببخشید من مسافرت بودم به شما سر نزدم [گل][گل][گل] انشالله حتما در فرصت مناسب پست های خوب شما رو مطالعه خواهیم کرد.[گل][گل][گل]

سوسن

دِلـ ــم براے كســے تَنـ ـگ اَستـ كه طلوعِ عِشـ ـق را به قَلبم هِديه ميدهـ ـد دِلَـ ــم براے كسـے تَنگـ اَستـــ كه با زيبايـے كلامـ ـش مَرا دَر عشـ ـق غَرق ميكُنَد دِلَـ ــم براے كسـے تَنگـ اَستـــ كه تَنـ ــم آغوشـ ــش را مــے طلبد دِلَـ ــم برا دِلَـ ــم براے كسـے تَنگـ اَستـــ كه قلبـ مَن براے داشـ ـتنشـــ عُمــ‌ ـر ها..صبـــ ـــر خواهد كَــ ــرد...

گودرزی

دوست کسی است که من با او میتوانم صمیمی باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم.

گودرزی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم حتی اگر به دیده رویا ببینیم من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینیم مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینیم یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم در خود که ناگزیری دریا ببینیم شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببینیم! محمد علی بهمنی