خداوندا

وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

 وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

 و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند

وقتی احساس‌ میکنیم

 بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌

 و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد

وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود

و تحملمان‌ هیچ ...

 آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه‌ میکنیم

و تو را نفس‌ میکشیم

 وقتی تو جواب‌ میدهی،

دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

 خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی

 و دعاهایمان‌ را مستجاب‌

 آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛

قهرها را آشتی میدهی

 و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشود

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

خداوندا !

تنها تو را صدا میکنیم

 و فقط تو را می خوانیم...

 این وبلاگ درآدرس http://mashghemehr.blogfa.com  به روز رسانی می گردد

 

/ 23 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طلبه ی منتظر

سلام علیکم طاعات و عبادات خالصانه مقبول درگاه حق ان شاا... باخبری فوری درباره تحریم مرورگ گوگل توسط مسلمانان به روزم لطفا کپی برداشته و همسنگران دیگر را با خبر سازید. ممنون التماس دعا یازهرا 3صلوات هدیه به امام عصر

طلبه ی منتظر

سلام علیکم طاعات و عبادات خالصانه مقبول درگاه حق ان شاا... باخبری فوری درباره تحریم مرورگ گوگل توسط مسلمانان به روزم لطفا کپی برداشته و همسنگران دیگر را با خبر سازید. ممنون التماس دعا یازهرا 3صلوات هدیه به امام عصر

بــآنــوی بهــآر

ســلام وبتــون خعــلـ ـی قشنگـــ ه :) خوشحــآل میشــم پیشــم بیــآین:) تبــآدل لینکـــ ؟ :| :× مــن تــو وبــم فقــط بــرآی "معـلــمم " مـ ـی نـویســم !!! مخــآطب همـه پست هــآم : بهـــآر=معلــم مــآه مـن . . .

دبستانی های عزیز ( نورائی )

سلام میلاد امام رضا (ع ) بر شما مبارک وبلاگ دبستانی های عزیز به http://kelas6.blogfa.com/ تغییر نمود. لطفا در لینکتان اصلاح کنید. منتظر حضور سبزتان هستم.

دبستانی های عزیز ( نورائی )

سلام میلاد امام رضا (ع ) بر شما مبارک وبلاگ دبستانی های عزیز به http://kelas6.blogfa.com/ تغییر نمود. لطفا در لینکتان اصلاح کنید. منتظر حضور سبزتان هستم.

آذر

شمع جمع شاپرکهایی رضا ای کلید ساده مشکل گشا آن گل زیبا گل خوشبو تویی ای رضا جان، ضامن آهو تویی با نگاهت چون کبوتر کن، مرا تا بگیرم اوج، خوشحال و رها ولادت باسعادت سلطان، امير و ولي نعمت تمام ايرانيان، حضرت رضا-ع بر شما مبارک.

مدرسه ی کوچک من

همیشه دعا کنید : چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در آدم ها ببیند قلبی ، که خطاکار ترین ها را ببخشد ذهنی ، که بدیها را فراموش کند و روحی که هیچگاه ، ایمانش به خدا را از دست ندهد . . .

شکوفه

روی پـــــرده ی کعــبه این آیه حک شده اســت: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ و مـــن . . . هنــــوز و تا همیشــه به همین یک آیــه دلخــوشــــم: " بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! " ممنون از حضورتون

فروغ

[قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] [قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] [قلب][گل] هر جا نگرم رشته الطاف الهی است [قلب][گل] هر کجا روم آیینه صافی است [قلب][گل] من دردی کش خسته و از پا نشسته [قلب][گل] سر در پی یار و یار گریزان ز نگاه من رسته [قلب][گل] من در طلب و عشوه او بیش [قلب][گل] نیست یارایی مرا با پر بسته [قلب][گل] حکم قدر از عالم بالا بجویید [قلب][گل] تا پرده ای دیگر بگشایند [قلب][گل] حکم ازلی نیست در پرده عشاق [قلب][گل] هر پرده ، دری نو بگشایند [قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل] [قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل][لبخند][قلب][گل]

فروغ

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود". شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟" پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند